Resumen del episodio
لیلی و مجنون . . . آیینه غیب، نخل بلند، اژدهایی بر سر گنج، شهرزاد داستانگو، پیر جادوگر، شاگرد فردوسی و آموزگار حافظ، کسی نیست جز نظامی گنجوی که نویسنده یکی از باشکوهترین، شاهکار داستانهای رمزآلود تاریخ ادبیات جهان است. نسخه کامل این فایل با پیشدرآمد و دو بخش نخست آن، همچنین گفتارهای ویژه میانرشتهای به زبان و پژوهش آقای ایمان فانی Music: ONEDAM_Range Mesi
لیلی و مجنون . . . آیینه غیب، نخل بلند، اژدهایی بر سر گنج، شهرزاد داستانگو، پیر جادوگر، شاگرد فردوسی و آموزگار حافظ، کسی نیست جز نظامی گنجوی که نویسنده یکی از باشکوهترین، شاهکار داستانهای رمزآلود تاریخ ادبیات جهان است. نسخه کامل این فایل با پیشدرآمد و دو بخش نخست آن، همچنین گفتارهای ویژه میانرشتهای به زبان و پژوهش آقای ایمان فانی Music: ONEDAM_Range Mesi
Episodios
اوج ادبی ۳ مجنون (اشانتیون ادبی۱)
Escuchadoلیلی و مجنون . . . آیینه غیب، نخل بلند، اژدهایی بر سر گنج، شهرزاد داستانگو، پیر جادوگر، شاگرد فردوسی و آموزگار حافظ، کسی نیست جز نظامی گنجوی که نویسنده یکی از باشکوهترین، شاهکار داستانهای رمزآلود تاریخ ادبیات جهان است. نسخه کامل این فایل با پیشدرآمد و دو بخش نخست آن، همچنین گفتارهای ویژه میانرشتهای به زبان و پژوهش آقای ایمان فانی Music: ONEDAM_Range Mesi
مردمشاهی ۴۲ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . فرق میان قدرت در جمهوری اسلامی با اندازه در مردمشاهی یا جمهوری ایرانی!؟ چو زین بگذری مردم آمد پدید / شد این بندها را سراسر کلید پایان این زنجیره گفتارها پاینده ایران . . . سرفراز ایرانی
مردمشاهی ۴۱ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . چه چیزی گوهر اندازه و فطرت قدرت را مشخص میکند؟ قدرت در همهی گسترهها، «قصاصی» فکر میکند! قادر، مقتدر، قدرت چیست؟ قدرت، دیگری و دیگران را به انبازی و همآفرینی نمیپذیرد، بلکه در همه، خامی، مومی، گلی میبیند که میتواند با آنها صورتی را که میخواهد بدهد. به سخن دیگر، به اندازهای درآورد که میخواهد. همان قدر و قدیر و مقدار که در قرآن آمده است. مقتدر خودش نمیخواهد که صورت (با اندازه) داشته باشد، یا تابع قانونی و اصلی و فرمانی باشد و بیاندازگی را کمال میداند. اینجا ناهمخوانی جهان بینی ادیان قدرتی با جهان بینی فرهنگ نخستین ایران که بر پایهی هم تازندگی (با هم تاختن) باشد آشکار میشود. علم کردن شبه فلسفهی خلقت جهان با امر و اراده و قدرت، در برابر فلسفهی آفرینش جهان پیدایشی و رویشی و زایشی و زهشی، و سپس خلق انسان همیشه گناهکار با گرفتن حق صورت دهی به خود و کیفریابی همیشگی! در فرهنگ ایران، پیوند اصل (بن) آفرینندگی است و اصل به فرد صورت میدهد. ولی در ادیان نوری، همه چیز مجزا و جزء و جزئی میشوند و توان آفرینندگی در همجوشی از همهی اجزا گرفته میشود. به دیگر سخن مجازات میشوند. در زرتشتیگری و…
مردمشاهی ۴۰ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . جامعه و حکومت که در ایران به آن شهر (خشتره) میگفتیم، در فرهنگ ایران بر شالودهی حقیقت واحد و ایمان به چنین آموزهای و شریعتی و ایدئولوژی نهاده نمیشود! بلکه بر پایهی خرد شاد و خودجوش مردمان که در جستن و آزمودن باهم، تازه به تازه به بینش نوین میرسند بنا میشود. تازه چیزی است که میتازد. ثابت و ساکن نیست. آنچه در جنبش و دگرگونی است، همیشه سبز است، و این تجدد و مدرنیته است. در فرهنگ ایران چیزی خدایی است که همیشه تازه میشود. بدینسان سیمرغ و مردم اینهمانی با درخت سرو داشتند. این اصل همیشه از نو سبز شونده خرد بهمنی بود که روشنی نهفته در تخم هر انسانی، گوهر هر آدمی بود و در سروش سبز میشد و بینش را در هر هنگامی در پیش آگاهی مردم زمزمه میکرد. سروش سبزپوش اصل فردیت و خرد ویژه فردی بود. پس خدا پیش ما فرشگرد، به چمای دگرگونی همیشگی بهاری است. رام که در فرهنگ ایران خدای زمان و جشن و شادی بود، در کپی برداری شیعه تبدیل به امام زمان و زشت ساخته شد. به گونهای که رام که دلیل انقلاب فرد در مستقل شدن خردهای مردمان بود، در شیعهگری وارونه به کشتار همهی خردها برای نفی استقلال (آزادگی) هر آدمی شد! صائب…
مردمشاهی ۳۹ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . فرهنگ ایران نخستین بنیادگذار اخلاق (شایستگی، بایستگی، پسندیدگی) است. اخلاق بر پایهی تنها یک سنجهی پنداری و گفتاری و کرداری با همهی آدمیان پیدایش مییابد، بدون استثنا و تبعیض! واژهی مردم، بیان خوشهای است بنام ارتا، که تخمهای آن در آتش جان آتشکدهی هر آدمی نهفته است، و از گوهر او میروید و میافزاید و میگسترد. به همین دلیل مرتخم با اخلاقی کار دارد که به همگوهری و همجانی (همالی) گره خورده است. بدینسان دین مردمی ایران، ناهمخوان با داشتن دو گونه معیار اخلاقی برای مردمان است. اینست که مومن و کافر، خودی و ناخودی، اهورا و اهریمن.. نمیشناسد. ما برای رسیدن به شایستگی و بایستگی و پسندیدگی (اخلاق) بایستی خودمان را از ادیان ابراهیمی و همچنین زرتشتیگری رها سازیم و نجات بدهیم! همهی اینها با خلق دوگانگی از همان آغاز مانند زرتشت که با نفی و کنار گذاشتن مفهوم همزاد که آفرینش از پیوند در فرهنگ نخستین ایران باشد، آغازگر بن اندیشهی دو اصل متضاد با هم میشود، که با انتخاب یکی بنام دوست، با دیگری که دشمن شده است بایستی جنگید، که پیایند آن جهاد اسلامی امروزی است و تصمیم کشتن یا نکشتن فقط به امر ایمان و…
مردمشاهی ۳۸ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . میگویند که ما دیگر انقلاب نمیخواهیم! آیا ما این دگرگونی را که خرد کانون آن است و جایگزین عقل میشود، نمیخواهیم؟ مسئلهی اصلی ما، انتخاب میان شبه و اصل است. چرا در ایران همهی آرمانها مانند انقلاب، مشروطه، جمهوری، دموکراسی... تبدیل به شبه انقلاب، شبه مشروطه، شبه جمهوری، شبه دموکراسی میشوند؟! عقل یا خرد ناتوان و سست، اصل را از آنچه شبه آن است ولی ضد آن، نمیشناسد. با خرد توانا میشود گوهر هر شری که صورت خیر به خود گرفته تا به قدرت برسد را شناخت. فیلسوف کسی است که توانایی گسترش سراندیشهها (ایدهها) را دارد. وگرنه طوطیوار از فیلسوفان دیگر گفتن، شبه فیلسوف/فلسفه است. شاهنامه درست با همین داستان آغاز میشود که کیومرث که از دید یزدان شناسی زرتشتی نخستین شاه است (درحالیکه در فرهنگ نخستین ایران نخستین شاه/مردم/آدم جمشید=جم+جما است)، دچار همین گرفتاری شبیهسازی است. اهریمنی که اصل زدارکامگی است، میآید و خودش را به شکل اصل مهر در میآورد و دوست کیومرث میشود که نیاز به مهر دارد تا او را بکشد. تو چیزی مدان کز خرد برتر است / خرد بر همه نیکوییها سر است ، این گونه است که هر حقیقتی که از آستانهی…
مردمشاهی ۳۷ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . مردمی، دین جمهوری ایرانی است. نه مانند ادیان دروغین امروزی که مردم را عبد و صغیر و ناقص و گناهکار میدانند. دین مردمی ایرانی میگوید که همهی مردمان فرزندان سیمرغ هستند. همه تخم خدا و باهم خوشه خدا، سیمرغ، شاه هستند. چون همه ارتا هستند و ارتا بن اندازه است، پس مردم (انسان) خودش اصل اندازه گذاری است. فلسفهی اندازه که بنیاد فرهنگ گوهری ایران است چیست؟ فرهنگ ایران تهی از اندیشه خالقیت است و بر پایهی اندازه بنا شده است. خالقیت نیاز به دانش و قدرت بینهایت دارد تا هرچه که میخواهد بدون حد و مرز خلق کند، وجودیست بیاندازه! و آنچه ز اندازه برون است در فرهنگ ایران، اصل خشم و قهر و کین و تهدید و تجاوز است. اینست که در فرهنگ ایران، خارج از اندازه بودن برترین نقص است، و این اندازه بودن است که کمال شمرده میشود. بدینسان ادیان ابراهیمی در تضاد کامل با فرهنگ نخستین ایرانند. در فرهنگ ایران، اصل اندازه سرچشمهی آفرینندگی و روشنی و جنبش و شادی است، نه یک خالق! این خالقان تحمل چیزی بنام «نسبی» را ندارند. دو چیز که باهم جفت یا یوغ یا پیوسته، همروش و همگام، هماهنگ و همراه شدند، اندازه هستند. واژهی اندازه،…
مردمشاهی ۳۶ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . یکی دیگر از درون مایههای مردم شاهی یا جمهوری ایرانی، که گرانیگاه آن بر روی خرد اندیشه آفرین و سامانده گذارده میشود، نه حقیقت و ایمان! بلکه نگهبانی و پرورش زندگی در گیتی است. خویشکاری سامانده (حکومت) نه تنها پاسداری از جان و خرد مردمان است، بلکه باید پذیرفتار روزی (ضامن معیشت) همگان باشد، وگرنه حقانیت به حکومت ندارد. حقانیت، مشروعیت نیست که بر طبق شریعت باشد! برتری فراوانی رفاه و آسایش و امنیت مردمان در فراخی بر هر حقیقتی. حق مالکیت حکومت تا جایی است، که کوچکترین گزندی به رفاه اجتماعی نزند، در غیر این صورت (کوتاهی در پذیرش و ضمانت و اجرا)، سلب حاکمیت با سرکشی ناگزیر است. موبدان زرتشتی ساسانی درست همین گندکاری آخوندهای اسلامی امروز در ایران را کردند! یعنی اولویت ترویج و تحمیل عقیده و مذهب به پرورش جان و خرد مردمان، تضادی که چه در آن دوران (مزدکیان)، و چه در دورهی ما که از تاریخ هیچ نیاموختیم! ایجاد اضطرار میکند و به طبع فوران فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی و سیاسی نهفته در گوهر ایرانی و یادآوری هویت و برگشت به ریشه رخ میدهد. پیروز، پسر یزدگرد در خشکسالی نیز به همین اصل کهن ایرانی (مهر)…
مردمشاهی ۳۵ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . جهان را نباید آزرد، چون جان شیرین است. واژهی آزردن در اوستا از زر آمده است با دو چم (معنا)، یکی خشم و قهر و تهدید و دیگری عذاب دادن است! میازار موری که دانه کش است / که جان دارد و جان شیرین خوش است (شاهنامه)، این ایده، سراندیشه، بنیاد فلسفهی دین مردمی را بیان میکند، که ما بایستی آن را بگستریم. فلسفهی ژرف ایرانی، که به دست ادیان ابراهیمی و مکاتب و جهانبینیهای کژاندیش، با مقدس کردن آزار جان و خرد، وارونه ساخته شد، و به جای خوش بودن شیرینی جان، «زدارکامگی» را بنا نهادند. کام بردن و جشن گرفتن (عید قربان) از گزند رساندن به جان و آزردن خرد! این تئولوژیها و ایدئولوژیها، چنان گوهر (فطرت) انسانها (مومنان و پیروان) را تغییر میدهند، که دیگر نتوانند شیرین بودن جان را دریابند و خرفت میشوند و با آزردن دیگریست که کامشان شیرین میشود. امروزه شیرینی برای ما به هر چیزی که مزهی قند و نبات بدهد گفته میشود، ولی ریشه واژهی شیرین، در اصل به مزیدن شیر مادر برمیگردد. البته واژهی شیر پیش نیاکان ما، چمای پهناوری داشته است مانند آب، و به روغن و اسانس و جوهر و افشره همهی دانهها و میوهها، شیر یا شیره…
مردمشاهی ۳۴ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . حق چیست و چگونه در و از آدمی پیدایش مییابد؟ و آیا سازگاری با تکلیف دارد؟! گوهر خرد در فرهنگ ایران، همآفرینی، همبغی، انبازی است. خرد در شاهنامه، جفت جو است، تا با دیگری، باهم شادی و جنبش را بیآفرینند. قانون (داد) در اجتماع برای آنست که افراد را باهم آفریننده سازد، نه برای معین ساختن تکالیف و وظایف، اکراه آور و اجباری نیست. حق=هاگ=آگ=تخم، مردم=مرتخم، اصل از خود بودن است. واژهی گستاخی، وارونهی امروز، برای ما چمای جسارت و پا را از گلیم خود بیشتر دراز کردن نداشته است! گستاخی که در اصل ویستااخو باشد، تخمی، ارتایی است که در درون هر فردی نهفته است. به خود گستری، به خودمانی بودن میگفتیم. انسان حق ندارد، حق هست! دارای اخو، خو، اهو، هو، هویت (بهمن+هما) هست. چیزی حق و حقیقت است که از خودش میشود، از خودش میجوید، از خودش میاندیشد، و این حق در پیوند، پیدایش مییابد. حق انتزاعی نیست و در بستن پیمان با دیگران پدیدار میشود. البته این حق یا اصالت، هنگامی آشکار میشود که میان دو برابر بسته شود. همان فلسفهی یکی بودن آفریننده با آفریده (تخم و خوشه) در فرهنگ نخستین ایران. و این مهم پیش نیاکان ما در…
مردمشاهی ۳۳ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . بیا تا جهان را به بد نسپریم / به کوشش همه دست نیکی بریم (فردوسی) فرهنگ ایران بر شالودهی اصل قصاص بنا نشده است! و هیچ گونه سازگاری با آن ندارد. خرد بهمنی ایرانی، رنگین کمانی، آذرفروز (نوآور) است. سروش (گوش سرود خرد)، به فریدون پروانه نمیدهد که جان ضحاک را که اصل آزردن جان و خرد است، بگیرد! بلکه او را به فراز کوه البرز تبعید میکند. فریدون فرخ فرشته نبود / ز مشک و ز عنبر سرشته نبود / به داد و دهش یافت آن نیکویی / تو داد و دهش کن فریدون تویی... میگویند شاهنامه (نامهسیمرغ)، تنها گردآوردهای از داستانهای کهن ایرانی است. به گفتهی دیگر، قصه و اسطوره (باطل و دروغ) و حکایت و روایت و متدولوژی بیش نیست! ولی آنچه فراموش میشود (چون نمیدانند و به دلیل نداشت شناخت و سطحینگری آگاه بدان نیستند) واژهی داستان است، که در هزوارش به دین گفته میشد. داتهستان، به جایگاه زایش بینش از گوهر آدمی میگفتیم. جایگاه نخستین قانونگذار، داد و مهر، که همان خرد بهمنی در نهاد آدمی باشد. بنابراین این داستانها، بیان دین مردمی ایران بودند، نه افسانه! بلکه فلسفهی ایرانی. سروشی بدو آمده از بهشت / که تا باز گوید بدو…
مردمشاهی ۳۲ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . استوره یا افسانه مهر، در برابر واقعیت شمشیر! این فرهنگ ایران است که به جهانآرایی (سیاست) معنا میدهد، و مردم را برای ساماندهی داد، بسیج میکند. خرد چشم جان است، نگهبان زندگی است. آزردن خرد در اندیشیدن که نفی آزادی است، به مانای آزردن جان است. سامانده (حکومت) آمیغ خردهای مردمان است. دین مردمی، این آرمان ایرجی، سراندیشه نادر و نبوغ ایرانی، از همهی واقعیتها و حقیقتها، حقانیت به موجودیت را میگیرد، و قدرتها را متزلزل میسازد. این فلسفه، منش ایرانی را میانگیزد. از آن تاجور نامداران (شهریاران) پیش / ندیدند کین اندر آیین خویش ، در فرهنگ کهن ایران، دین بدون کین بود. پذیرفتن مهر با شمشیر، دردسرآور است! دلیری مهر بهنگام، خطر کردن در جایگاه، ورق را برمیگرداند. قدرت که زور است، دست زدن به واقعیت حکومت را خطرناک میداند. دیوار واقعیتی به ظاهر استوار، که با یک تلنگر (دین مردمی) از هم میپاشد
مردمشاهی ۳۱ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . جمهوری ایرانی معنایی دارد؟ ایران/ایرانی ناسیونالیسم نیست! بلکه مفهوم ایرانی، بیان یک فرهنگ است، فرهنگی که بنیادگذار دین مردمی است. حکومت و جامعه بر پایه این دین (بینش زایشی، وجدان) است که گذارده میشود، درحالیکه همه جا فریاد جدایی دین از حکومت بلند است، ولی چه دینی؟ این تضادها و تناقضها برخاسته از پیش آموختههای مذهبی و شبه فلسفی و تهاجم بیفرهنگی، چه از اسلام و چه از الهیات زرتشتی و چه از غرب است. ایرج، نخستین شاه ایران، بنیانگذار دین مردمی، فخر فرهنگ ایران در شاهنامه است. در واژهنامهها دیده میشود که ایرج، نفس فلک آفتاب است که به دلیل خوب روییی و خوش پیکری بر او نهادند، که هر کسی او را دیدی مهر او ورزیدی. درحالیکه هم میترائیسم و هم دین زرتشتی، هر دو بر ضد این فرهنگ نخستین بودند و در محو و تاریک ساختن او از هیچ کوششی دریغ نکردند، و برای نمونه خورشید را نرینه ساختند و از مهر جدا کردند! خورشید خانمی که در فرهنگ گوهری ما، اصل میان، سپهر چهارم از هفت است. این میان دو سه تایی، نخش پیوند، مهر، آشتی و خرد بهمنی را داشته است. خورشید چون اصل گرمی است، بن آفرینش مهر در همه کس و همه چیز است. اشتباهی…
مردمشاهی ۳۰ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . سرپیچی، یکی از اصول برجستهی جمهوری ایرانی است. ما بر پایهی خرد خود، چنین حق و قدرتی را داریم. حقی که در شاهنامه، در داستان کاوه آمده است. کاوهای که در فرهنگ ایران نماد گوهر ایستادگی در برابر اصل بیداد (آزردن جان و خرد) است. خرد شاد بهمنی، که ضد خشم است. به چم، جمهور مردم حقانیت به حکومتی میدهند، که بر پایهی خرد بهمنی باشد. به دیگر سخن، خودشان بر خودشان حکومت (ساماندهی) کنند. این خرد بهمنی که در گوهر هر آدمی هست، و نادیدنی و ناگرفتنی است! در ارتا، که داد باشد، پیکر مییابد و دیدنی میشود. این ارتا یا ارس یا ایرجی... که بن همیشه نو و تازه شونده در زمان باشد، سیمرغ یا مرغ نامیده میشد. فروهر، ارتافرورد، همان مَرَغَ است، که امروزه گویش مُرغ به خود گرفته است. واژهی مرغ، همچون مرغزار، مرغاب... در زبان ما، نشانههایی از چم این مهم هستند. نام دیگر این ارتا، که بسیاری از به اصطلاح شاهنامه شناسان ما از آن ناآگاهند، چون بر روی پوسته نشستند و بیشتر به تصحیح ابیات و روایت و حکایتی کردن آن مشغولند! کاوه بوده است. در سانسکریت، برآیندهای گوناگون کاوه را میتوان یافت. یکی از نامها یا ویژگیها، فرزانه…
مردمشاهی ۲۹ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . خودجوشی در گوهرش ناهمخوان با رهبر و راهبری است و خودش راه گشاست. در فرهنگ ایران، خودجوشی و به هم جوشی، باهم پیوندی ناگسستنی دارند. چرا گوهر هر آدمی، سرخ و سپیدی است که سبز و روشن میشود؟ از روشنی، دو برداشت ناهمخوان در تاریخ شده است. یکی روشنی است که از بریدن و متضاد شدن دو چیز با هم به وجود میآید. همان مفهومی که زرتشت آورد و سپس در همهی مذاهب نوری جا افتاده است! روشنی که قاطع است و تیغ دارد، و با شمشیر و خنجر و دشنهاش میبرد و جدا میسازد. بدینسان است که گفته میشود: تیغ خورشید پرده شب را پاره میکند. این گونه است که اصل برنده و جدا کننده، یکی را پاک و دیگری را نجس میشمارد.. اینست که در این اجتماعها، فرد حق ندارد که با دیگران همخردی و ساماندهی بکند، و بایستی پاره و جدا از هم بمانند. و برداشت دیگر به واژهی جوش در فرهنگ ایران، که به واژهی یوغ برمیگردد که میشود یوج و یوش کار دارد، که اصل به هم جفت شدن است، بن آفرینندگی (همبغ یا همخدا) میشود. که با از هم بریده شدن که از دریده شدن (واژه درد) میآید کاری ندارد، بلکه با خرد شاد، بینش زایشی کار دارد که در به هم پیوستن، سرچشمه نیرو…
مردمشاهی ۲۸ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . در فرهنگ اصیل ایران، زمان تنها نمیگذرد و گذشته نمیشود، بلکه میگردد (گشتن)، دیگرگون میشود. آنچه که میتواند رنگ و چهرهی دیگر پیدا کند، غنی و سرشار است. اینست که حکومتها (قدرت ورزان) هزارهها تغییر را دوست نداشتند و میخواستند بر روی یک حقیقتی، دستگاه حکومتی، شکلی ثابت بمانند، درحالیکه مسئله فرم نیست و دگرگونی مایهی درونی است. آنهایی که زمان را تنها گذرا در مییافتند، دنیا را فانی خواندند! هرچه میگذرد، عبث و بیهوده است، چون که از ما میربایند و میکاهند. همانگونه که در سرودههای خیام دیده میشود، آدمی همیشه تجربهی غم از دست دادن دارد، دنیا جای گم کردن است. نیاکان ما به واژهی سکولار یا لائیسیته دهن پرکن امروزی که بسیاری بکار میبرند، ولی هنوز مذهبزده باقی ماندهاند و برایشان مفهوم زمان، گذشتنی و فانی و در آشغال انداختنی است! زمانی یا سپنجی میگفتند، که همان اوام باشد،که به چم گاه است. موبدان (آخوندهای زرتشتی)، به قشر پایین یا مردم عادی، اوامیان میگفتند. چرا که دل به خوشیهای زمان بسته بودند و برای هرچی که نو میآمده، جشن میگرفتند. ولی خود زرتشتیان به سپنجی، که مفهوم دگردیسی و شادی و…
مردمشاهی ۲۷ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . فرستادهٔ سلم چون گشت باز شهنشاه بنشست و بگشاد راز گرامی جهانجوی را بار خواند همه بودنی پیش او باز راند ورا گفت کان دو پسر جنگجوی ز خاور سوی ما نهادند روی از اختر چنین استشان بهره خود که باشند شادان بکردار بد دگرشان ز دو کشور آبشخورست که آن بومها را درشتی برست برادرت چندان برادر بود کجا مر ترا بر سر افسر بود چو پژمرده شد روی رنگین تو نگردد کسی گرد بالین تو تو گر پیش شمشیر مهر آوری سرت گردد آسوده از داوری دو فرزند من کز دو گوشه جهان بدینسان گشادند بر من نهان گرت سر بکار است بپسیچ کار در گنج بگشای و بربند بار تو گر چاشت را دست یازی بجام و گر نه خورند ای پسر بر تو شام نباید ز گیتی ترا یار جست بیآزاری و راستی یار تست نگه کرد پس ایرج نامور بدان مهربان پاک فرخ پدر چنین داد پاسخ که ای شهریار نگه کن بدین گردش روزگار که چون باد بر ما همی بگذرد خردمند مردم چرا غم خورد همی پژمراند گل ارغوان کند تیره دیدار روشنروان به آغاز گنج است و فرجام رنج پس از رنج رفتن ز جای سپنچ چو بستر ز خاک است و بالین ز خشت درختی چرا باید امروز کشت که هر چند چرخ از برش بگذرد تنش خون خورد بار کین آورد خداوند شمشیر و گاه و نگین…
مردمشاهی ۲۶ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . جز از کهتری نیست آیین من / نباشد جز از مردمی دین من (شاهنامه)، جمهوری ایرانی، بر شالودهی دین مردمی، که بنیاد فرهنگ سیاسی ایران بوده، گذارده شده است. ایرانی، بحث یک ملت یا قوم یا جامعه سربسته ویژهای نیست، که خودی و ناخودی داشته باشد! بلکه واژهی ایرانی، نمایانگر فرهنگ مردمی است. مردم=مرتخم=تخم ارتای خوشه، امروزه بسیار میشنویم که میگویند؛ «جوان است و جاهل!» ولی در اصل در فرهنگ گوهری ایران، جوانی که همان کهتری باشد، به مانای جانبخشی و نیروبخشی بوده است. ایرج ون جدویش=درخت دور دارندهی غم، دین مردمی=بینش زایشی که جان و خرد هیچکس را نمیآزارد. گرانیگاه نیازردن، جان داشتن است، اینست که تنها زندگی مقدس است، و نه هیچچیز دیگر! پسندی و هم داستانی کنی / که جان داری و جان ستانی کنی، مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن / که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست، چرا در فرهنگ ایران همیشه راستی با مردمی میآید؟ چون راستی برای ما، پیدایش گوهر و نهاد آدمی در اندیشه و گفتار و کردار بود. همه مردمی جستی و راستی / جهانی به دانش بیاراستی، خدا راست است، چون آنچه در گوهرش است، دگرگون به جهان، جان میشود. دروغ در اصل…
مردمشاهی ۲۵ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . چرا ما جمهوری ایرانی میگوییم، ولی مانند جمهوریخواهان بسیاری که امروزه آویزان کالچر غربی، به اصطلاح چپگرا و راستگرا، و یا برخی از اصلاح طلبان خجالتی و کمونیستهای بیمیهن.. با بر زبان آوردن که هیچ، حتا با شنیدن «پاینده ایران» ، تبخال و کهیر نمیزنیم و درجا سکته ناقص نمیکنیم!؟ چونکه وارونه این شبه جمهوریخواهان (مثلنی)، بکار بردن واژه شاه، آزارمان نمیدهد و با بکار بستن آن، از درون نمیپاشیم! چراکه خوب میدانیم، جمهوری که به ایران نچسبیده باشد و بنمایههایش را از فرهنگ ایرانی نگرفته باشد و از این منش نروییده باشد، که دیگر جمهوری ایرانی (مردمشاهی) نیست. این روشی برای شناخت جمهوری فروشان فرومایه ایرانی است دوستان. داد در فرهنگ ایران، بر شالودهی قداست (گزند ناپذیری) جان و خرد بنا شده است. چنین دادی برای این بود که افراد بر پایهی هماندیشی و همکاری و همجویی، بتوانند کارهایی بکنند که از توان یک فرد به تنهایی بر نمیآید، تا بدینسان به هدفهای کوچک و دیدنی و رسیدنی برسند و با همخردی، پیوسته به زندگی دراز و شاد در آزادی و رفاه بیشتر همگانی دست یابند. بغ=خدا ، آسنبغ=همبغ=همخدایی ، باهم خدایی…
مردمشاهی ۲۴ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . خرد بهتر از هرچه ایزد بداد/ستایش خرد را به از راه داد ، خرد بهمنی که ضد خشم و قهر و تهدید و تجاوز، خردی که سامانده گیتی است، بدون تبعیض نژادی و مذهبی و جنسی و طبقاتی، میان همهی مردمان پخش شده است. تنش داد و مهر در داستان فریدون، برای بیدار کردن همین خرد است که قدرتها و آموزههایشان آن را پیوسته در مردمان سرکوب میکنند! در فرهنگ ایران، داد فرزند بهمن شمرده میشود. مانای واژهی سزاوار، بر خلاف تنها یک برآیند آن که به هر کسی به اندازه کارش میرسد باشد، پیش ایرانیان دربرگیرندهی همهی (تمامیت) آدمی بوده است، نه اینکه کار هر فرد از خودش بریده شود. فیلسوفان غربی از جمله کانت، درست نقطهی مقابل فلسفهی داد ایرانی (همهی مردمان فرزندان سیمرغ هستند)، بر این باور بودند که رفتار یک حکومت بایستی در درون مرزها بر پایه داد باشد، ولی در بیرون از مرزها بر پایه قدرت و بدون در نظر گرفتن داد و پایبند به قانونی، همچون وحشیها برخورد کنند! (شگفتزدگی بسیارانی که در کشورهای غربی، قانونمداری و حقوق بشر و دموکراسی و آزادی نسبی را زندگی میکنند، ولی چشمپوشی حکومت از نقض حقوق بشر در کشورهای دیگر و مماشات با…
مردمشاهی ۲۳ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . مردم شاهی دیروز یا جمهوری ایرانی امروز، بیان درونمایه و منش فرهنگی است، نه تنها فرم و ظاهر آن، که مانند جمهوریهای امروزی، سر از دیکتاتوری و استبداد در میآورند. وارد کردن جمهوری غربی که در سالهای درازی در جایی دیگر پا گرفته است، تنها آوردن سطح، رویه، پوستهای است بدون هسته و مغز که در بستر جامعه نمیروید و بارور نخواهد شد! داد، که سرچشمهی جمهوری ایرانی و بر ضد تاریخ ایران است، پیایند مستقیم فرهنگ اصیل ایران است که قدرتمندان در این کشور آن را هیچگاه به جد نگرفتهاند. ما در مردمشاهی، وارث تاریخ قدرتمندان و امتداد آن نیستیم! بلکه این فرهنگ گوهری ماست که از کاریز منش بهمنی ما میجوشد و آیندهی اجتماعی و سیاسی و دینی... سرنوشت ما را معین میسازد. در داستان فریدون، داد به مانای پخش کردن زمین میان مردم در اجتماع است، و مفهوم همین نکتهی مهم، اساس پیدایش داد و خود به خود خاکی بودن (ایده سکولاریسم) در ایران است که گسترهی جهانی پیدا میکند. در فرهنگ زنخدایی (ارتایی)، ساماندهی همیشه به فرزند کهتر میرسید، وارونهی نرخدایی که فرزند مهتر به حکومت میرسید. سلم در شاهنامه که پسر بزرگ فریدون باشد، نماد…
مردمشاهی ۲۲ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . دستکم از مشروطیت تا به امروز، از آنجایی که به بن و درونمایههای فرهنگ اصیل ایران پرداخته نشده بود، و شوربختانه کماکان نمیشود! و یا زیر پوشش زرتشتیگری (دنیای فانی و آخرت ابدی) بدست فراموشی سپرده شده است، تاثیر ناچیزی بر روی جنبشها داشته است، که پیامدهای مستقیم و غیرمستقیم ناگوار این کمرنگی فرهنگی و بیمهری ایرانی نسبت به درک و فهم ژرفای آن را امروزه هر یک از ما در زندگی بد-بیمزهی سطحی که داریم، در حال چشیدن هستیم!؟ سروش در فرهنگ نخستین ایران، نه روحالقدس، نه جبرییل بود که تنها بر برگزیدگان و فرستادگان الاهان نازل شود، بلکه هر آدمی سروش ویژه خودش را دارد (بنیاد فردیت)، که خرد بهمنی شاد و آراینده را به پیشآگاهی جابجا میکند، که بدان فرمان میگفتیم، که برخلاف مذاهب و کالچرهای دیگر، معنای امر و دستور را نداشته است، بلکه اندیشه کاربند و هماندیشی. نیاکان ما به سروش نام راهگشا داده بودند (نه رهبر و پیشوا)، چراکه در رویارویی با بنبستهای تراژدی، به همراه روی دیگر سکه که بهمن باشد، آغازگر (آتشافروز) راهی نوین میشدند. در دورهی ساسانیان، شاهان بدون آگاهی از ناهمخوانی و تراژدی دو ارزش، خود…
مردمشاهی ۲۱ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . در فرهنگ ایران، تا حکومت میان مردم پخش نشود، داد نیست! و این اصل جمهوری است. ما بجای صغیر و ضعیف و تابع و گناهکار بودن همیشگی در افکار ابراهیمی و کالچر غربی و شرقی، آسنبغ (یکی از نامهای بهمن که به پخش کردن برمیگردد) فرهنگ ایران را داریم که ساماندهی و آراستن را از آن همگان میداند. همچنین داد در الهیات زرتشتی (فرهنگ مسخ شده ایران!) روشن است و کسی آن را نمیجوید و تنها با پیروی از اهورامزدای زرتشت بدان میرسد، و دیگر نیازی به اندیشیدن آدمی که داد چیست؟ نمیرسد! همانگونه که مسئله مهر در یزدان شناسی زرتشتی، سلسه مراتب پیدا کرده و جدولبندی و روشن شده است، و شوربختانه امکان جنبش در خرد آدمی، یا تراژدی میان اضداد را از بین برده است. گوهر دین (بینش زایشی / وجدان) در فرهنگ نخستین ایران، مهر است. این بود که عرفای ایرانی، ایمان به دین را اینهمانی با اشغ میدادند، و آن را در راستای اسلام نمیشناختند! درست چیزی که به اصطلاح روشنفکران دینی امروزی در مشتبهسازی از آن غافل هستند، همانا اینکه در عشق، ایمان تابع است. درحالیکه در ایمان، این ایمان است که حاکم بر عشق است. فرهنگ ارتایی ایران، مهر میان دو ملت…
مردمشاهی ۲۰ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . ما یک فرمول ابدی برای آشتی دادن اضداد در اجتماعی که پیوسته در حال دگرگونی است، نداریم! خرد سنگی یا سنتزی یا شاد بهمنی (سنگیدن، هنگیدن، سنجیدن) برای شناخت چیزها، آنها را از هم پاره و تجزیه نمیکند، بلکه به گونهای در همخردی آدمیان باهم، پیوند میان پدیدهها را میپروراند. نماد این اندیشه در فرهنگ گوهری ایران، موهای این خدا (بهمن) بود، که از میان فرق باز میکرد و جامهای بدون درز میپوشید. جامه نشان سنتز تار و پود بود. واژهی مرز در فرهنگ ایران، برخلاف غرب که نشان تجزیه است! به مانای جایی نبود که دو چیز از هم جدا میشوند، بلکه جایی بود که به هم میپیوستند. این اصطلاح آمرزیدن یا خدا بیامرز امروزی پیش نیاکان ما، چم پیوستن به خدا یا بن را داشته است. شهر خرّم در شاهنامه، همان اصطلاح جمهوری دموکراتیک امروزی است که ما هزارهها پیش در فرهنگمان داشتهایم. تعریف در فلسفهی غربی، تعیین حد یک پدیده از سایر پدیدههاست، درحالیکه این حد یا مرزبندی در فلسفهی ایرانی، به جای بریدن به دنبال نقاط پیوند بود. و این اندیشهی شناخت، بنیاد خرد فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی و سیاسی(جهانآرایی) آدمی در ایران بود. خرد…
مردمشاهی ۱۹ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . داد چیست؟ داد از داته میآید، که بینش زایشی باشد، که از آدمی میروید و بنیاد عدالت و قانون و نظم میشود. برای ما بسیاری از عدالت اجتماعی مارکسیسم و قوانین تغییر ناپذیر و مقدس علمی آن، و از عدل علی و قصهی سیخ سوزان بر روی دست برادرش که تقاضای بخش کوچکی از بیت المال را کرده بود، سخن گفتند؟ و این دو را با تف به هم چسباندند، و حلال کل مسائل اجتماعی و سیاسی و اقتصادی دانستند! ولی در این میان، هیچکس به اندیشهی داد ایرانی توجهی نکرد و اهمیت نداد؟! داد در فرهنگ ایرانی، بخش کردن چیزی میان مردمان است، به گونهای که هنگام بخشیدن، این مردمان از هم پاره نشوند. چونکه برای پخش کردن چیزی که بریده بریده شده است، بایستی مردمان را نیز از هم برید تا به هر یک جداگانه بخشی از آن چیز برسد. مسئله و مشکلی که اینجا پیش میآید این است که، این مردمان در اجتماع از هم پاره نیستند. داد، تنها تقسیم کردن یک چیز به قسمتهایی نیست که مردم طبق سزاواری یا کارشان دریافت کنند، بلکه داد، در قسمت کردن، باید همان مردمان را که از هم میبرد، باز به هم پیوند دهد! به سخن دیگر، داد، در داد کردن، بایستی مهر بیآفریند. در فلسفهی ایرانی،…
مردمشاهی ۱۸ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . من که از آتش دل چون خم می در جوشم/مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم (حافظ) ما با هنگام زایش ناگهانی آزادی کار داریم، که سدهها سرکوب شده است. ما با یک جنبش از سر سبز شونده، اینست که با سیمرغ کار داریم. چرا برخاستن سیمرغ از خاکسترش، رستاخیز در فرهنگ گوهری ایران را یک افسانه میانگارند؟! چون ایران نشناس و ادبیاتچی ایرانی سطحینگر، هیچ درکی از این فلسفهی ژرف و اندیشه بزرگ ایرانی ندارد و کماکان نمیخواهد که بداند! خاکستر، به حبههای آتشی برمیگردد، که برای نگهداری از آتش، زیر خاکه پوشانده شدهاند. این واژه که از پیشوند (خاک=هاگ=تخم) + پسوند (استر=پراکندن) درست شده است، برابر است با پراکندن تخم یا همان تخم آتش. این سراندیشه آفرینش جهان، با بن نخستین (عنصر اولیه) که سیمرغ یا ارتا باشد کار دارد، که افشانده میشود و در وجود همه چیز نهفته و پوشانده میشود، که ما بدان گنج نهانی نیز میگوییم. آن چیزی که در خود نمیگنجد و میخواهد لبریز و گشوده شود و در دگردیسی و پیکریابی آزاد شود (مانای آزادی ایرانی). خرد بهمنی که در سیمرغ پدیدار میشود، در آدمی خاموش است! راستی (حقیقت) را هیچگاه نمیتوان از بین برد،…
مردمشاهی ۱۷ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . جمهوری ایرانی یا مردمشاهی، نه با ملی گرایی کار دارد، نه با ناسیونالیسم غربی! برای ایرانی بودن، مسئلهی فردیت بسیار مهم است. در فرهنگ ایران، اندیشه جهانی، و گفتار و کردار ایرانی است. در این فرهنگ کهن و غنی مردمی، حقیقت یا راستی، یک راه راست نیست، که بدون هیچ نگرانی و دغدغه و تشویش گمراهی، آن را دنبال کنیم و بی شک و پرسش و پژوهش، برای همیشه در آن بمانیم! به سخن دیگر، این راه راست برای ما، نه جایگاه جستجو است، و نه در خود مقصد است، بلکه عنصر جستجو و غایت از آن زدوده شده است. در این باره عرفان ایرانی برای مبارزه با صراط المستقیم، ایدهی هرکسی راه ویژهی خودش را برای رسیدن به هدف دارد پیش میکشد، که شوربختانه چنان مخدوش و پریشان ساخته شد، که هستهی بنیادی آن، که یک راه راست برای راهپیمایی همگانی وجود ندارد، نادیده گرفته میشود و به درستی فهمیده نمیشود. ارتا که به سیمرغ مشهور شده است، از مرغه میآید (به چمن هم میگفتند)، که اصل همیشه نوشوی، همان فرشگرد باشد. به مانای بن همیشه از نو سبز شونده. اندیشهی هم راه و هم گردونه بودن ارتا، رته، ورتن، وشتن، گشتن... که سپس در عربی به وجد تبدیل شده است و از…
مردمشاهی ۱۶ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . تهی دستی سخن را رنگ دیگر میدهد صائب / ندارد ناله جانسوز چون نی پر شکر باشد ، بنای مردمشاهی بر شالودهی گوناگونی، همچون رنگین کمان و سمفونی سیمرغ، مانند باغی پر از گلها و آواز پرندههای رنگارنگ است. مفهوم ارزش ایرانی، بکلی با نیک و بد، خیر و شر، حق و باطل در ادیان نوری فرق دارد. به همین دلیل در فرهنگ ایران سیمرغ (بزرگترین خدای ایران)، با طاووس اینهمانی داده میشد. هر چیزی که سبز بشود، رنگارنگ میشود. اینست که یکی از نامهای ارتا، گلچهره بوده است. رنگ برای ایرانی اصل پیوند بود. نه اینکه سپید در ستیز همیشگی پر از نفرت و کینه با سیاه باشد! در اسلام، کنار مار، همچنین طاووس را دوست شیطان و اغواگر انسان و سبب رانده شدن او از جنت و تبعید به زمین ملعون میدانند. زرتشتیت و یهودیت و مسیحیت و اسلام، ارزش ندارند! چرا که سازگاری با هویت ارزش، که رنگین کمانیست ندارند. اینکه در یزدانشناسی زرتشتی میآید که راه در جهان یکیست؟ و سپس به صراط المستقیم اسلام میرسد! (بقیه راهها گمراهه و کژراهه هستند)، ناهمخوان با فلسفهی ایرانیست، که در آن هر کس میتواند راه خود را بیآفریند و برود، ولی همهی این راهها در…
مردمشاهی ۱۵ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . جمهوری ایرانی یا مردمشاهی به چم چیست؟ ما تنها با کپی کردن یک فرم و وارد کردن آن از خارج، نمیتوانیم ساماندهی کنیم و خود به خود کار به جایی نمیبریم. جمهوری که نه تنها ریشه در اندیشه، بلکه تراوشی از فرهنگ و روان و گوهر یک مردمی نباشد، در آن سرزمین سازمان ناپذیر است! یکی از گرانیگاههای مردمشاهی در ایران، بر پایهی شایستگی و بایستگی ارزشی (اخلاق ارزشی) است. و آن چیزی نیست جز چهرهای که فرهنگ گوهری ایران، از خدا یا بن داشته است. ایرانی، خدا را در رنگ و آهنگ میشناخته است. درحالیکه در ادیان نوری (اهورا مزدای زرتشتی، یهوه، پدر آسمانی و الله)، ما با الهان روشنی مطلق و اخلاقی که استوار بر قدرت و اراده و اطاعت است، کار داریم! که در آن اخلاق به دو دستهی خودی و ناخودی (خیر و شر) تقسیم میشود. همانا انگاشت نسبی کردن حقیقت این الهان، هنگامی که سخن از طیف (گوناگونی) رنگها و پیوستگی آنها در فرهنگ نخستین ایران به میان میآید. به همین دلیل است که عبارت ارزشهای اسلامی؟! به کلی تهی از معناست. گوهر روشنی الهان نوری، تیغ است. میبرد و شقه میکند و جدا میسازد! کلمهی خلق مانند خرق، به معنای بریدن است. همچون…
مردمشاهی ۱۴ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . این مهم نیست که دین حقیقی کدام است! بلکه این مهم است که چگونه ما با هم زندگی کنیم. همان اندیشهی بنیادین فرهنگ هزارهای ایران، که در منشور کوروش بازتاب یافته و نخستین شکل قانونی و تاریخی را به خود گرفته است. زندگی که حکومت (سامانده) را به گونهای خودجوش از خودش میتراود. خوشبختانه فرهنگ ایران، پس از هزارهها و کلی خاک خوردن و زنگ زدن و به واسطهی خودی و بیگانه به گند کشیده شدن... هنوز زیر لایههای خاکستر و در دل مردم زنده است. فرهنگی که با همزیستی و همجانی و همخوشگی دانهها (جانها) کار دارد. با خردی که از زندگی پیدایش مییابد، و برای پاسداری و ساماندهی جانها میاندیشد. به سخن دیگر خود زندگی است که چشم میشود، و نگهدارندهی اجتماع میگردد. سه اصل چشم و خرد و دین در فرهنگ ایران اینهمانی داشتند. واژهی دین هنوز در کردی، مانای زاییدن و دیدن را نگاه داشته است. در فرهنگ نخستین ایران، آزادی وجدان بر آزادی ادیان برتری داشت. به سخن دیگر، آزادی در امکانات به جای زندانی شدن میان انتخاب این یا آن دین که موجود است! در آزادی وجدان، هر کسی خودش میتواند سرچشمهی بینش دینی باشد. در باختر، وجدان یک…
مردمشاهی ۱۳ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . چگونگی جدایی دین از حکومت؟ مسئلهای که با رابطهی بینش انسان با حکومت، با اولویت جان یا زندگی بر ایمان کار دارد، و این کار بدون زنده کردن و بسیج ساختن فرهنگ گوهری ایران محال است! سوژهی جدایی حکومت از دین، ویژهی جامعههایی است که در آن ادیان ابراهیمی حاکم هستند، که دین برای آنها معنای خاصی دارد، و ما به اشتباه این معنای خرد را به کل میگیریم! درحالیکه واژهی دین در اصل یک واژهی ایرانی است، و به مانای بینش زایشی یا وجدان است. پس مسئلهی جدایی دین از حکومت، جدایی ادیان (مذاهب) ابراهیمی و سرآمد آنها، الهیات زرتشتی از حکومت است. کلمهی قدرت از قدر میآید که اندازه باشد. به سخن دیگر الهی که همه را به معیاری که خودش معین میکند، با امر و جدا از خود بسازد. اشخاص مقتدر، اندازه گذاری دیگران را تاب نمیآورند، و این الهان حکومت میکنند و حکومت چیزی نیست، جز تحمیل اندازهی خود به دیگران! قانون اساسی، قانونی است که قدرت تاسیسی ملت در آن آشکار میشود. مردم برای خودشان اندازه میگذارند و همه چیز از خرد همگانی سرچشمه میگیرد. هم حکومت اله و هم حکومت مردم در یک جامعه، خدعه و خودفریبی بیش نیست. به گفتهی…
مردمشاهی ۱۲ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . این مفهوم سبز، تلنگری است که به زخم سه هزار ساله، در روان و تاریخ و فرهنگ ایران که در گوهر هر ایرانی هست و همیشه درد میکند، زده شده است! همیشه سبز و شاداب بودن، از ریشه در خاک داشتن و خاکی بودن میآید. ولی از خاک فرا میروید و روشن و خرّم میشود، و از بینشی میروید که از طبیعت خود انسان پیدایش یافته و سر به آسمان میساید. سبز به مانای فراوانی و رفاه، اشغ و مهر، جنبانندهی منش آدمی و قداست جان و فرشگرد و شادی و زندگی در گیتی بود. سرو=مایمرد=هم آغوشی با ماه. ایرانی سروی بود که ریشهاش کیمیا و برش توتیا بود. چشم و چراغ، چشم خورشیدگونه، چشمی که هم خودش نور میاندازد و هم با روشنی که زاده خود است میبیند. نه مانند روشنگری امروزی که با به اصطلاح روشنی اسلامی دیروز و غربی امروز دنیا را ببینیم! یکی از نامهای سرو، که هم تخم یا هم گوهر آدمی شمرده میشد، سور است. به مانای همیشه جشن عروسی است. نام دیگرش درخت زندگی است. نام دیگرش نوش است، که یکی از نامهای خدای زندگی و زمان، رام(نوشین باده) نیز بوده است. نام دیگرش اردوج یا ارتاوج بود. پیشوند ارتافرورد و ارتاوهیشت (فروردین و اردیبهشت)، دو چهرهی…
مردمشاهی ۱۱ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . ای باد خوش که از چمن عشق میرسی / بر من گذر که بوی گلستانم آرزوست (مولوی) ، مفهوم پیوند جمهوری ایرانی (مردمشاهی) با رنگ سبز در ژرفای فرهنگ ایرانی و خدای ایران که خدای رنگ بوده است چیست؟ سبز=زرد(رام/مادینه) + آبی(بهرام/نرینه)، که در هم آغوشی با هم سبز یا پدیدار و روشن میشوند. واژهی چمن، از چمان، از یمان میآید که برمیگردد به ییمه که جفت دو چیز با هم یا همان یوغ باشد، که برای ایرانی اصل یا بن آفریننده جهان به شمار میآمد. اگر ما نامهای گوناگون واژه چمن را بدانیم، مانای آن را بهتر میفهمیم. یکی از این نامها پریس بوده است، که در انگلیسی فرش و در آلمانی تبدیل به فریش، که همان تری و تازگی و نویی باشد شده است. یک دگر بیدگیاه و دیگری مرغ بوده است، که همگی با تازه شوندگی و جنبش شاد کار دارند. تصویر انسان در شاهنامه و فرهنگ اصیل ایران، سروی است که بایستی همیشه در چمن باشد و ماهی که بالای آن قرار میگیرد. نه گل سردی که نیاز به فوت کردن الهان ابراهیمی در آن داشته باشد، تا جان و روح بگیرد! چمن حکایت اردیبهشت میگوید / نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت (حافظ) ، در جهان بینی ایرانی، گیتی چمنی است که…
مردمشاهی ۱۰ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . ز نیرو بود مرد را راستی / ز سستی کژی زاید و کاستی ، بزرگترین مسئلهی جمهوری ایرانی، همانا بنا کردن جامعه و حکومت (ملت_دولت) بر پایهی خرد شاد است، نه تنها خردگرایی خشک و خالی! در فرهنگ ایران، روشنایی و شادی، ناگسستنی هستند. اندیشیدن با خندیدن آغاز میشود. به مانای هستی یافتن در گیتی، خندیدن است. مسخره کردن تصویر آدم و حوا، که بیان فطرت انسان در ادیان ابراهیمیست، بیارزش است! به اصطلاح تنها با خندیدن به شبه فلسفهای که در آن، خوردن از درخت بینش برابر با تبعید از بهشت است و نپرداختن بدان، نکتهی مهم نابرابری بینش با شادی در این مذاهب نادیده گرفته میشود. نامیرایی ایرانی، همیشه تازه شوی از نوست، و این سرچشمهی شادی است. ناهمخوانی شادی و شناخت، سراسر ساختار تفکر الهیات زرتشتی و تورات و انجیل و قرآن و همچنین یونانیان را مشخص میسازد. درحالیکه فرهنگ نخستین ایران، استوار بر همبستگی گوهری شادی و شناخت آدمی است. مردم ایران، بهمن را که بن خرد شاد در هر فردی شمرده میشد، بزمونه مینامیدند، که در متون زرتشتی نتوان یافت! چراکه منحصربفرد زرتشت شده، و آمیختن خدای بهمن تنها با او و سبب خندیدن وی در هنگام…
مردمشاهی ۹ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . شهروند کیست؟ و شهروندی چیست؟! از ویژگیهای آسنخرد یا خرد مینویی، یکی جویندگی و آزمایندگی، و دومی نگهبانی از زندگی، و سومی سامانده و آراینده است. خدای ایران یا سیمرغ، خوشهی همهی انسانها بوده است. دانههای به هم پیوستهای که هم فردیت، هم کثرت، و هم پیوستگی دارند. ما در فرهنگ ایران، چیزی بنام وحدت نداریم! که به واسطهی آن، همهی دانهها با هم یکی باشند. مانای رستاخیز در اصل زاییدن خود از خود است، زاییدن دولت از ملت است. ما به جامعهای که حکومت را از خودش پدیدار سازد، خشتره(شهر) میگفتیم. حالا همان شهروندی که جزو جامعه است، تبدیل به شهروندی میشود که جزو حکومت است. جامعه و حکومت در اندیشهی پیدایشی، از هم پاره نیستند. چون یکی از دیگری پیدایش مییابد. ولی در تفکر خلقت، خالق از مخلوق جداست، و یکی از دیگری خلق نمیشود، و چنین است که در آن، امکان جدا ساختن حکومت از جامعه مهیاست. کاربرد واژهی شهروند در اتمسفر فرهنگ ایران، نماد دگردیسی نخش اجتماعی فرد به نخش سیاسی(جهانآرایی) اوست. ولی بدون چنین اتمسفری کاربرد این واژه، گمراه سازنده و فریبنده است! از آنجایی که امروزه ما انسانی در اجتماع نیستیم که…
مردمشاهی ۸ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . جمهوری و دموکراسی و حقوق بشر و جامعهی مدنی و آزادی ووو چنانچه پنداشته میشود، یک فرم نیست که بتوان مانند کالاهای صنعتی از کشورهای پیشرفته وارد کرد و مردمان را در این قالب جا داد. از فلسفه تا تئوریهای سیاسی و اجتماعی راههاست. شوربختانه به اصطلاح روشنفکران ما میخواهند که یک پاره از فلسفهی غرب را از یک برهه از زمان بگیرند، و بدون در نظر گرفتن مقدمات و تحولات فرآیند اندیشهای و روانی و اجتماعی آن،که در درازای زمان دست به دست شده را بدانند، میخواهند فوری میان مردم جا بیاندازند و به مرحلهی اجرا و عمل برسانند. خرد ایرانی، عقل عربی و غربی نیست! تن همچو کفشی میماند، که پا که خرد باشد، در همهی آن جا میگیرد. هنگام (هر لحظه بینظیر است) در فلسفهی ایران، برای نمونه؛ کار نیک، کاریست بهنگام، بسیار مهم بوده است. خرد در هر هنگامی بایستی از نو بیاندیشد. خرد ملت که تن جامعه باشد، داد و مهری میزاید، که از اقتران آنها با خرد، ساماندهی و نظام و سیستم پیدایش مییابد، که همان اندیشهی مردمشاهی (جمهوری ایرانی) باشد. شهر خرّم در ایران، جامعهای بود که سپهبد و سپاه و سلاح نداشت، و در آن جمهور مردم حکومت…
مردمشاهی ۷ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . در فرهنگ اصیل ایران، تنها به بهمن، وهومن، هخامن، که اندیمن و هندیمن هم خوانده میشوند، گوش فرا داده میشود، و رجوع به مرجع دیگری وجود خارجی نداشته است و ندارد! برای ایرانی، بهمن ارکه (ارک=قلعهی درون قلعه) دنیا بود. تخم درون تخم، مینوی مینو بود. واژهی اندرون امروز ما، همان به سوی مینوی دیروز، درونیترین و خودمانیترین پاره آدمی به آدمیست. بهمن، خرد ساماندهی، که نگهبان سامانده (حکومت) است. گوهر زهشی=زایشی، که از خود هر فردی پیدایش مییابد. آسن خرد، خرد سنگی، خردی که در پیوند دادن سنتز میکند و میآفریند. بر خلاف مانای امروز سنگ در ایران، نیاکان ما به همخوابگی نیز سنگ میگفتند. در فرهنگ ایران، خرد هم مانند سایر نیروهای آفریننده، یوغ یا جفت بود. مانند دو اسبی که با هم یک ارابه را میکشند و به حرکت در میآورند. اینست که جفت بهمن، سروش است. بهمن خرد ضد خشم، قهر، جنگ، تجاوز... است. از اینرو نگهبانی و نگهداری از جان و خرد هر آدمی از آزار و گزند، کار بهمن است، و تنها او بود که پروانهی فرمان دادن داشت. مانای فرمان، اندیشه و سرود و رایزنی بوده است، که شوربختانه امروزه به حکم و امر و دستور، تحریف…
مردمشاهی ۶ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . تصویر تخم و خوشه ایرانی، سراندیشهای ژرف و انتزاعی که خدا را از یک فرد، به مفهوم یک اصل دگرگون ساخته بود! بر پایهی این اندیشه، تا این اصل(بن) واحد(یگانه) و یکپارچه است، تاریک و مجهول و بینام است. ولی همینکه گسترده و پراکنده شد، روشن و پیدا و رنگارنگ و گوناگون میشود. ایرانی در دیگری بدنبال ایمان او نبود، بلکه در نهاد هر کسی به بنی مینگریست که سیمرغ باشد، و هر روز از او پیدایش مییابد. ایرانی همیشه به پیشواز گوناگونی و رنگارنگی میرفت، که بدان گشودگی میگفتند، و سپس در ایران به وسعت شرب شهرت یافت. بر همین اساس بود که حافظ میسراید؛ هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو / کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست ، در مقابل چنین فلسفهای در قرآن آمده است که هر کسی دینی بجز اسلام بیاورد، هرگز از او پذیرفته نخواهد شد!؟ چرا ما نمیخواهیم تفاوت فرهنگ و بیفرهنگی را بفهمیم؟ چرا به اصطلاح روشنفکران ما در این سرودهها بویی از آزادی نمیبرند؟ کاه هرگز به ژرفای دریا نمیرسد، و منکر آن میشود که دریا ژرف است! ولی این سنگ سنگین است که به ژرفای دریا میرسد. سود خواندن به شمار و حجم کتابها نیست، که این…
مردمشاهی ۵ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . در تورات، زندگی کردن در گیتی، یک مجازات است! همچنین قرآن، زندگی در دنیا را لهو و لعب (هرزگی، بدکاری، هوسرانی) میداند!؟ فرهنگ ارتایی ایران، جهان دوبخشی (گذرا و ناگذرا)، بریده و ناهمگوهر نمیشناخت. ارتا=سیمرغ، هم تخم بود، هم خوشه، که این نام را به گفته ابوریحان، اهل پارس در «ارتاخوشت» ارتای خوشه، پاسداری کرده بودند. نامی که زرتشت و الهیاتش برای رد گم کنی سیمرغ، با دستکاری واژهها، آن را به اردیبهشت تغییر داده بود! این اصطلاح تخم، که یک نخش اندیشه بود، پیش نیاکانمان مانای اصل یا بن یا گوهر را داشت. در حالیکه هیچ کدام از الاهان ابراهیمی اصل نیستند، و فقط به گونه مجازی، اصل خوانده میشوند. این تخم، ارتای (خدای) هخامنشیان و اشکانیان، بنی بود که همهی جهان از آن میرویید. خدایی که گیتی میشد، و اصلی که در همه چیز موجود بود. در چنین فلسفهای، زمان، روند گسترش و پیدایش گوهر خدا در غنایش بود و نمیگذشت و فانی نبود. در این فرهنگ، نیاز به جنبشی نبود که بر ضد بیارزش بودن زمان برخیزد، چرا که زمان برای ما روند برپا کردن جشن بود. بدان مانا که زندگی ارزش دارد. فرهنگی که از خود مردمان و از میان آنها روییده…
مردمشاهی ۴ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . سکولاریته در فرهنگ ایران، همان عروسی انسان با جهان است. ما برای اینکه درک درستی از فرهنگ ایران داشته باشیم، بایستی نخست بسیاری از مفاهیمی که بیشتر از آیین زرتشتی گرفته شده است و شوربختانه به اشتباه میان ایرانیان به عنوان فرهنگ اصیل ایران بسیار رواج دارد، درحالیکه هیچ همخوانی و همپوشانی با فرهنگ نخستین ایران ندارد را دور بریزیم. الهیات زرتشتی، روایتی است (مسخشده) از فرهنگ ایران، ولی خود فرهنگ گوهری ایران نیست! سکولاریته، برخلاف تصور امروزی.. مسئله آزادی ادیان نیست، بلکه آزادی وجدان است. فرهنگ ایران، به سرچشمهی آفرینندگی در هر انسانی، دین میگفت. دین=دئنا=نای نوآور یا نی اندیشنده. جشن=یسنا=سرود موسیقی، به سخن دیگر به دنیا آمدن (زاییدن) برابر است با موسیقی، و زندگی در گیتی جشن است. و از همین جا سکولاریته ایرانی آفریده و آغاز میشود. با جایگزینی دین جعلی و ایمان و اعتقاد به جای دین حقیقی، امروزه برای حق به زنده بودن و عضویت در اینگونه اجتماعات، محتاج مجوز جعلی الاهان نوری هستیم، و باید گواهی دهیم که من همیشه در زندگیام خواهم کوشید که سرچشمهی آفرینندهی بینش تازه نباشم، و بر ضد خود پیکار کنم،…
مردمشاهی ۳ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . مردمشاهی دیروز یا جمهوری ایرانی امروز، چیزی جز همان تصویر سیمرغ نیست، که در دل مردم زنده مانده، و در ادبیات ما انباشته شده است. بی ارزش ساختن داستان سیمرغ نزد ساسانیان، و شراکت آنها با موبدان زرتشتی در حکومت به این دلیل بوده است که، این داستان تئوری حکومت جمهوری (مردم بر مردم)، اوامیان یا خرّمدینان بود. سیمرغ یکی از نامهای «ارتا» بزرگترین خدای ایران بوده است، که هنوز نامش میان ما پایدار است. مانند اردشیر، اردکان، ارس، اردیبهشت... ارتا=هوچیتره=تخمبِه ، که امروزه هژیر شده است. بیخ و بن، عنصر نخستین هر آدمی بود. از این تخم که در وجود هر کسی نهفته است، چهار نیروی مینویی، چهار پر میروییده است. مولوی: تو مرغ چهار پری تا بر آسمان پری / تو از کجا و ره بام و نردبان ز کجا ، در این فلسفه، ایرانی نیازی به واسطه نداشته است، و خودش مستقیم میتوانسته به اصل یا بن یا خدا بپیوندد! به دنبال چشمهی آب زندگی رفتن در فرهنگ ما، نماد جویندگی اصل زندگی، یا حقیقت (راستی) است. تئوری حکومت زرتشتی، که نگرش مردمشاهی را میکوبیده است! از این قرار بوده است که حکومت یا شاه، هنگامی مشروعیت دارد که از تبار حکامی همچو…
مردمشاهی ۲ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . هدهد، سبک شده هوتهوتک/هوتوتک است. (هو=بِه + توتک=نی) = نایبه=سیمرغ ، که تخمی جوینده، نهفته در همگان باشد، همان اصل جستجو و آزمایش و پژوهش و پرسش. پیدایش حکومت(سامانده) از ملت، یا همان پدیدهی دولت-ملت! چرا شاه در فرهنگ گوهری ایران، نام خود ملت بوده است؟ بلوچهای ایران، هنوز مانای بنیادی پیدایش را که زایش باشد، نگاه داشتهاند. در شاهنامه، آفرینش گیتی، پیدایشی است و دنیا خلق نمیشود. همچنین فرهنگ سیاسی ایران، که ایرانی بدان جهانآرایی میگفت، بر پایهی پیدایش بوده است. واژهی گیتیآرایی از آراستن، رادنیتن، راد، از ارتا که سیمرغ باشد میآید که در گوهر هر آدمی هست. خود واژهی آراستن، با نظم و زیبایی کار دارد که باهم هارمونی داشته باشند. واژهی سامان از نی میآید، و به همین دلیل هخامنشیان به رهبری کردن و حکومت(ساماندهی) نیاییدن میگفتند. حکومت کردن بایستی مانند نواختن نی(موسیقی)، همراهی با کشش باشد، نه با زور و قدرت! ما سیمرغ را نایبه و نخستین پیدایش او را که دخترش رام(رام نی نواز) باشد، وایبه مینامیدیم. خدایان ایران جفت گوهر بودهاند، هم نرینه و هم مادینه، دو اصل متفاوت را به گونهی ترکیبی…
مردمشاهی ۱ (جمهوری ایرانی)
Escuchadoفرهنگشهر . . . ما جامعه و حکومتی(ساماندهی) میخواهیم، که بر پایهی فرهنگ گوهری ایران و خرد سامانده بنا شود. فرهنگ ایران بر این اصل استوار است که مردمان از هر قوم و طبقه و دین و ایدئولوژی که باشند، اراده کنند که بر پایهی خرد انسانی خودشان در این گیتی بیاندیشند و زندگی کنند. قداست «جان و خرد» انسان، برترین اصل فرهنگ ایران است، و بدینسان ایجاب همزیستی(همجانی) میکند. خرد چشم جان است چون بنگری! خدای ایران اصل جویندگی و پژوهندگی و آزمودن و دگردیسی و همیشه تازه شویست، نه خدای کامل و ثابت و همهدان و پیشدان! بدعت کردن، بزرگترین ننگ و جرم و جنایت در جامعه است، که بر ضد فرهنگ ایران است. همزیستی اجتماعی، بر پایهی خرد سامانده مردمان در هم پرسی، با هماندیشی ایجاد میشود، که ربطی به همه پرسی و رفراندوم ندارد، و بیشتر از دیالوگ و جویندگی با هم میآید. واژهی خشتره، که امروزه شهر شده است، هم مانای جامعه، و هم حکومت(سامانده) دارد. همان اینهمانی حکومت و جامعه! پدیدار شدن بهمن در چهرهی ارتا، پیدایش خرد بنیادی آدمی، عدالت و قانون و حق است که ایرانی بدان «داد» میگفت. از تراوش و جوشش مستقیم همین خرد از جان است، که…
انقلاب مشروطهخواهان علیه مشروطیت (اشانتیون تاریخی۲)
Escuchadoمشروطه . . . به زبان و پژوهش آقای نیما جوادپور
فریاب خرد «۳۰» کمان بهمن
Escuchadoدوستان . . . در دل چو سنگ مردم آتشی است / کو بسوزد پرده را از بیخ و بن (مولوی) ، در سنگ، نر و ماده با هم است. به رستم تهمتن میگفتند، چون هم تخم است و هم زهدان. واژهی هوا پیش نیاکان ما، مانای از خود بودن داشته است که سپس مانند اصطلاح هوای نفس زشت ساخته شده و در اصل اصالت از انسان زدوده شده است. خرد سنگی=آسن خرد=خرد خودزا و آزاد ، در پهلوی دربارهی سنگهای رنگی آمده؛ مهرهها از گوهر ایزدان که نیروی هفت رنگ دارند هستند. پیشینیان ما، ژد و مغز هستی را زیبایی میدانستند. رنگین کمان=کمان بهمن=اصل خرد شاد رنگارنگ ، یزدان شناسی زرتشتی، رنگارنگی را دیوی (اهریمنی) میدانست و آن را رد میکرد! و تنها سپید (تکرنگی) را نشان گوهر اهورا مزدای زرتشتی میدانست. در بندهش به رنگین کمان، دیوان سامگان نسبت داده میشد، به مانای اینکه سیمرغیان، خانوادهی سام و زال و رستم... رنگارنگی را پذیرفته بودند. جامه سبز پیش نیاکان ما نشان رنگارنگی بوده است، نه تنها یک رنگ، آن هم سبز! همچون گیاهی، با اینکه سبز رنگ است، میوه و گل رنگی به بار میآورد. ایرانی با اشغ فراوان به سنگهای رنگی، به زیبایی در گیتی، در زندگی و اجتماع و اندیشهها...…
فریاب خرد «۲۹» سنگ و رنگ
Escuchadoدوستان . . . تا هنگامی که ما روند پیدایش یک بینش را میدانیم، آن خرافه نیست! بلکه خورآپه یا خونابه یا شیرابه یا رنگ است. سنگهای رنگین پیوندی تنگاتنگ با جهانبینی ایرانی از زندگی و گیتی و خدایان داشتند. خار و خارا و خره به واژهی هره برمیگردند، که هم به مانای نی و هم زن باشد. چرا جمشید در شاهنامه با جستن و برون آوردن گوهر از خارا، خواستار روشنی بود؟ واژهی روشنی، یکی رئوخشنه (نی/زن) است، و یکی رئوکنه است. به چم زایش شیره از نیشکر یا زایش کودک از زن بود. رنگ همان گون است، که در اصل گئونا باشد. و گون، موی است که اینهمانی با گیاهان داشت. سنگ خارا به مانای زهدان است. چنانچه سیستانیها به زهدان، سنگک میگویند (تخمی در زهدان)، یا کردها به سینه، سنگ میگویند. یکی از نامهای یاغوت، بیجاده (بیجژد) است. ما با فراموش کردن مانای سنگ، به خرافه پراکنی و اسطوره سازی و افسانه دانستن بینشهای ژرف ایرانی میپردازیم شوربختانه! برای نمونه سیمرغ=مرغ سنگ=مرغ اشغ(اشه)، از اینرو نیاکان ما به هرآنچه که در آن مهر و پیوستگی و دوستی محکم را مییافتند، آن را سنگ، سگ، سک، سخ، سه یا سی... مینامیدند. سگ که پیکریابی اصل دوستی و مهر بوده…
فریاب خرد «۲۸» مینو
Escuchadoدوستان . . . منیدن، مینو کردن گیتی است. هر بینشی که نداند چگونه و چرا پیدایش یافته است؟ در درازای زمان، خرافه میشود! خرافه=خرآبه،آپه=خورآوه=خونابه=شیرابه چیزها، که نامهای دیگرش، ژد و مان و رنگ است، که با جذب آن، مردم(مرتخم) آباد میشده و از آن تن(زهدان)، روشنی و بینش میروییده است. البته که میتوان از چنین بینشی انتقاد کرد، ولی نباید بدینسان همهی آن را یکجا دور انداخت و رد کرد. هیچ بینشی نیست که از همه سو کامل باشد. هر چراغی نیز در زیرش تاریک است. در اصل بینش، روند همیشه روشن شدن از تاریکی است. از روشن بودن تا روشن شدن، فرق بسیار است! آدمی، موجودیست روشن شونده. انباز شدن انسان با طبیعت را هنج میگفتیم که از سنگ به مانای پیوند و اتصال میآید. تحقیر کردن نادان درست نیست. درک اینکه من نادان هستم، نشان کشش از تاریکی به روشنی است و ایجاد حرکت میکند. کلمه فطرت از افتار، اوتار ایرانی میآید که همانا دارا بودن گوهر خدایی در انسان بوده و سپس در معرب آن مسخ شده است. مینو=می(ماه)+نیا(نی)+آوا(آب)=نای ماه ، مینو در بستر زبان ما، ساختار یا بافت فرهنگ ایران را هویدا میسازد. از واژهی مینو، مینیتن که همان منیدن باشد…
فریاب خرد «۲۷» تشناک
Escuchadoدوستان . . . چو جایی تشنگی باشد به غایت / کشد در خویشتن آبی نهایت (عطار) جامعهی امروز ما، همین انسانهای هاروتی ماروتی هستند، که در چاه اسلام آویخته شدهاند! ولی این حکومتهای ضد خردادی و امردادی، غافل از این هستند که آموزههای ضد آب (ژد) ایشان، سوزاننده و پژمراننده و خشک کننده جان و زندگی هستند، و هرچه بر خشک مغزی، خشک چشمی، خشک خوئی، خشک دستی، خشک جگری و خشک مقدسی میافزایند، فراموش میکنند، مردم که گیاه زندهایست و خشکی را تاب نمیآورد، تشنهتر میشود (جان، تشنگی همه جهان میآرد). زندگی و سخن خشک برای مردم، زندگی بی مهربانی است. ایرانی، بیداد را اصل خشک شدن میدانست. تشنگی=تش+ناکی=پر از آتش سوزنده بودن است، که ایرانی با فلسفهی آتش ناسوز (گرم) خود، بر ضد آن بوده است. برخلاف بسیاری از انگاشتهای استوار بر قصه، و برداشت روایتی حکایتی ادبیاتچیها و ایران شناسان ما از واژهی خشکسالی در کتیبه داریوش هخامنشی.. آرزو میکند که ایران دچار خشکی جان از شیرابه راستی، از خورآپه، از مهر و شادی، از ژد بینش و روشنی بهمنی نشود! تخمی (مردمی) که در گوهرش همیشه تشنهی خرداد و امرداد بماند و تخم سوخته نشود! این شریعتها که…
فریاب خرد «۲۶» گوهر خوردادی و امردادی
Escuchadoدوستان . . . همیشه تن آباد با تاج و تخت / ز درد و غم آزاد و پیروز بخت ، همیشه دل و هوشش آباد باد / روانش ز هر درد آزاد باد (فردوسی) با انسان آباد است که اجتماع و جهان آباد میشود. از آبادی درونی، به بیرونی رسیدن. مردم که از مرتخم میآید، تشنهی آب است تا بروید. انسان تخمی است از مر، از اصل جفتی و انبازی و دوستی. اصل آب=زرمایه ، واژهی خاک در فرهنگ ایرانی که از هاگ میآید، تخم خودزا است. و بر خلاف ادیان نوری، معنی مرده و پست نمیدهد! معرب خاک، حق شده است. و این حق (تخم یا انسان) است که با هنجیدن یا کشیدن آب، پدیدار و حقیقت میشود. سروش مامای زایمان خرد است. واژهی آخشیت از خشه آمده است که همان کشه باشد. قشنگ=خشنگ=کشش و جستجو در فرهنگ ایران دو روی یک پدیدهاند. ایرا=زیرا ، مولوی در راستای فرهنگ ایران و بینیازی ایرانی از واسطه و پیغمبر میسراید؛ از چشمه جان ره شد در خانه هر مسکین / ماننده کاریزی بی تیشه و بی میتین ، واژههایی همچون کالچر و کولتور که به فرهنگ برگردانده (ترجمه) میشود! هیچگونه همخوانی با فرهنگ=کاریز، با فلسفهی ایرانی ندارند. ایرانی به رود، دریا میگفته است. دریا از درای آپ میآید، که به چم آب…